بهرام صادقي با اسم مستعار صهبا مقداري كه درهم ريخته نامش بود (1363-1315) يكي از داستان نويسان وطنز نويسان صاحب سبك و برجسته است كه بعد از صادق هدايت بزرگترين داستان نويس معاصر شناخته شده است. در نجف آباد اصفهان به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي را در نجف آباد به پايان برد وديپلم را در اصفهان گرفت. در امتحان رشته پزشكي شركت كرد كه هم در اصفهان و هم درتهران قبول شد كه به تهران رفت.زياد طبابت نكرد. سپاه دانش رفت. به طور پراكنده طبابت كرد. سربازياش درمنطقهاي در ياسوج بود. براي اهالي آنجا خيلي كار كرد. مردم بسيار دوستش داشتند.كارهاي بهداشتي زيادي برايشان انجام داد. وضع آبشان را سروسامان داد. آموزشهاي بهداشتي داد. درمانگاه ساخت. سرويسهاي بهداشتي ساخت.روزي كه سربازياش تمام شدوخواست برگردد مردم آنجا رديف دراز كشيده بودند جلوي ماشين كه نگذارند برود. ميگفتند: بماند. بهترين خانه رابرايش ميسازيم. بهترين دختر را به او ميدهيم.
مجيد صادقي روانپزشك سالهاي كودكي و نوجوانياش را با عمويش بهرام در يك خانه گذرانده است. اين سالها همراه با ايام نوشتن داستانهاي مجموعة سنگروقمقمههاي خالي بوده است. او به ياد ميآورد: « بهرام خلاقيت عجيبي داشت و همينطور بهرةهوشي زياد. ملكوت را در بيست وپنج سالگي نوشت.وهمينطور بقية داستانهايش را مثل سراسرحادثه يك ديد اجتماعي قوي وشناخت تيپها وشخصيتها در حد خيلي زياد وجود دارد. خلاقيت او به صورت الهام وجرقههاي ناگهاني بود. به عنوان مثال چند صفحة وسط يكي از جُنگهاي ادبي آن زمان سفيد بود. كه در همان چند صفحه يك داستان نوشت به گمانم صراحتوقاطعيت بود. ديد طنزآميز به همة مسايل اجتماعي داشت.
بسياري از داستانهايش را فيالبداهه مينوشت.كمتر نوشتههايش را پاك نويس ميكرد.اين فيالبداهه بودن در داستانهاي آخرش بيشتر صورت ميگرفت.زندگياش نيز همينطور بود. زياد جدي نميگرفت. خيلي در بند مسايل مادي و روزمرة زندگي نبود.»
بهرام صادقي آثارش را طي حدود ده يازده سال نوشت از سال1335تا1346كه در مجلههاي ادبي وماهنامههاي مختلف نظير: سخن، صدف، فردوسي،جگن و جهان نو به چاپ رسيد. داستان بلند ملكوت هم نخستين بار در دورة كتاب هفته به چاپ رسيد.اگر همت جدي ابوالحسن نجفي نبود كارهاي او جمع و جور نميشد.كتاب سنگروقمقمههايخالي در سال 1349منتشر شد.
تم
بهرام صادقي دقيقأ نمايشگر طبقة متوسط و سرگردان و سردرگمي بود كه همة اعضاي آن بلاتكليفاند ونميدانند كه به كجا آويزاناند. نكتة مهم كار او اين بود كه فيالمثل زندگي يك كارمند در داستان اوبا همة رمز و رازش به صورت مضحک و طنزآميزي تصوير ميشد. کارمند او نه تنها خود تسليم شده بود كه بختك حاكم نيز بر او سوار بود. در آثار او همه معصوم و بيچاره و مچاله شدهاند با اين كه استعداد كافي براي زندگي بهتر دارد اما دست و پايشان را با تار عنكبوت بستهاند.بهرام صادقي خواننده را تا يك چنين مرزي ميكشاند و بعد رهايش ميكند: نگاه كن تو اين هستي يا آن؟ آدمي يا ساختمان؟
خسروگلسرخي بدون هيچ گونه ترديد او را در ادبيات معاصر امروز ايران پديدهاي والا ميدانست:« نوشتههاي بهرام صادقي كارنامة دو دهه از تاريخ زندگي اجتماعي ما است و بدون هيچ كاستي در جريان اين زندگي ما شاهد رنگ به رنگ شدن آدمها، جا به جايي ارزشها و نيز متروك ماندن جوهر خروش و جوشش هستيم. دنياي او دنياي شفاف و ساده لوحانهاي نيست كه در آن همه چيز به خوبي وخوشي جريان گيرد. همه چيز در دنياي او به مانع بر ميخورد. هميشه ديواري هست كه واماندگي و درماندگي درآن موج ميزند.دنياي او دنياي تاريك، مسخ شدن و به عاريت «بودن» است.
انسان در كار صادقي موجود تفاله شده است كه به زندگي غير طبيعي در رابطه با جامعه، طبيعت و اشياء خو كرده است. خود را ملزم به نجات نمي بيند. ادامة خود را در سازش و مدارا ميجويد. در پي راهيابي و برقراري يك روابط منطقي با زندگي نيست. صادقي با ايجاد فضاهايي خاص از واقعيات روزمره به اعماق جامعه وپنهانيترين زواياي حس ورفتار آدمي در اين قسمت از خاك راه ميبرد. او پيامگذار نسلي درهم شكسته و مأيوس است. كه در كشاكش زندگي اعصابشان لاي چرخها له شده است.»
صادقي گفته است: «در وهلة اول بايد داستان نوشت. داستان خالص. بايد ساخت به هر شكل و هر جور... فقط مهم اين است كه راست بگويي.»
چون در نوشتن صادق بود و قهرمانان آثارش را به خوبي ميشناخت انعكاس زندگي در آثارش با چنان عمقي صورت گرفته است كه در ميان همنسلانش كمتر نظير دارد.
سبك
صادقي موجز مي نويسد. زيادهگو نيست و نوشتههايش را شاخ و برگ نميدهد.سبك نوشتاري او روزنامهنگارانه است. ضرب آهنگي تند دارد. راحت حرف ميزند.تكلف در قلمش نيست. همانطور مينويسد كه حرف ميزند.از سادهترين عبارات وكلمات بهره ميجويد
بدون اين كه به شكسته نويسي بيفتد يا اصطلاحات عاميانة مردم كوچه بازار را به كار ببرد.سرد مينويسد. يعني قلم او از هر گونه احساس خالي است( يكي از عوامل عمقبخشي به طنزهايش نيز همين است) او خونسرد و بياعتنا از موقعيت فاصله ميگيرد و چون گزارشنويسي صادق روايت را بازگو ميكند.به كمك اين ويژگي خواننده رابه عمق سردي دنياي درون و پيرامون آدمهاي داستانهايش ميبرد.كليشهها و هنجارهاي رفتار وگفتار روزمره را به هجو ميكشد و بيهودگي آن را باز مينمايد.
داستانهايش آغازي غير منتظره دارد. از همان ابتدا خواننده را غافلگير ميكند و بدون هيچ مقدمهاي به اصل ماجرا ميپردازد. صادقي معتقد است كه شروع بايد خواننده را يك دفعه تكان بدهد و او را وادارد كه قصه را رها نكند.اين الگو را درتمامي داستانهايش به كار ميگيرد و قالبهاي معمول را در زمينة مقدمة داستان درهم ميريزد.آغاز داستان غيرمنتظره اينطوري است:« خيلي خوب، اما نكته اينجاست...» گريز از تكرار ويافتن شيوههاي جديد نوشتار منطبق با شرايط نو اجتماعي جلوة ديگري از تلاشهاي نو آورانة صادقي است.او گاه به نظيرهنويسي روايتهاي عاميانه و فولكلوري روي ميآورد تا در خلال هجو قالبهاي رايج افسانهنويسي به بيان دغدغه اي ذهني هميشگياش بپردازد.حتي اينگونه آثار او نيز به خاطر درآميختگي شيوههاي نوين نوشتاري با شيوههاي كلاسيك، حركتي متفاوت با نويسندگان ديگري است كه در اين قالب كار كردهاند. در داستان براي كودكان،شخصيتهاي آشناي افسانههاي كودكان(گربه، مرغ، خروس) و چند شخصيت خيالي(اشي، مشي و ميرزاسليمان و...) گردهم ميآيند تا در فضاي مضحك و كاريكاتوري به صورتي استعاري بيانگر نگاه سرد او به پوچي محيط و زندگي باشند.
فاصله گذاري شگرد ديگر او براي تعميق طنز در آثارش- چه از جهت ساختاري وچه محتوايي- است كه با كمك قلم روايي، گزارشنويس و سرد او به استادانهترين شيوه پياده ميشود: اين شگرد در داستان تدريس در بهار دل انگيز به اوج خود ميرسد و به كليد داستان براي بيان فلسفي تقدير جمعي بشري در ميآيد. در كلاسي باشاگردان و معلمي ناديدني وبا فضايي فراواقعي كه حضور در آن كابوسي مبهم را ميماند. او خواننده را با خود همراه ميسازد تا در دغدغه و تشويشِ مواجهه با تقدير و مرگ با او شريك شود.
بهرام صادقي در مصاحبهاي گفته است: يكي از شرايط داستان ورمان خوب اين است كه نويسنده مسايل زمان خودش را در قالب شرايط هميشگي زندگي ودر قالب زندگي ذهني هميشگي بشر بيان كند، نه در قالب مسايل روزنامهاي زمان.
ساختار داستانهاي او اكثرأ به طرز فريبندهاي ساده جلوه ميكند ولي در عين حال چرخشها و گرههايي دارد كه آن را از داستان سادهگرا يا لطيفهدار متمايز ميسازد. اين نوع ساختار با مضامين اصلي داستانهاي صادقي متناسب است. شيوةبيان او تقليد ناپذير است. داستانهايش را چنان مينوشت كه گويي مقدمة قصهاي را حذف كرده از وسط ماجرا قضايا را تعريف ميكند. چند تني از جوانان تازه كار به اين شيوه دست يازيدند ولي به جايي نرسيدند.
مشخصات اصلي داستان نويسي صادقي او را در زمرة نويسندگان مدرن قرار ميدهد. يعني دلمشغولياو با ساختار داستان. تأكيدش بر اهميت و اولويت تكنيك. درگيري دايمي او بازندگي و واقعيت و بيان تضاد و در عين حال درهمآميزي واقعيت عيني و ذهني. اما، به دليل سبك منحصر به فرد صادقي مشكل است او را در از نظر سبك در ردهاي خاص قرار داد. نه مانند هدايت به رويا وخيال و به جنبة سمبليست ذهن توجه دارد نه مانند چوبك، شعلهور، گلستان،يا گلشيري در برخي از آثارش توجهش به جنبة روانشناختي فرد است و نه مانند گلشيري در ديگر آثارش مسألهاش رابطة ميان فرد معاصر واسطورههاي تاريخي- فرهنگي ما
است.شيوهكهاي او در داستانهايش به كار ميبرد در اساس هيچ يك از شيوههايي نيست كه در داستان ذهني متداول مرسوم است.
گريز از تكرار ويافتن شيوههاي جديد نوشتار منطبق با شرايط نو اجتمايي جلوة ديگري از تلاشهاي نوآورانة صادقي است.
استاد ايجاز بود نه در كلام و بافت كلام. استاد ايجاز بود در ساخت قصه. بدينسان بر خلاف بسياري فكر نميكرد كه نويسندة بزرگ كسي است كه كار مفصل بنويسد. تمايلي به نوشتن داستان بلند نداشت. كارش اين نبود. با اين كه بسياري ملكوت را جزو رمانهاي فارسي به حساب آوردند در واقع چنين نيست. لحظهاي را به لحظة ديگر دوختن كار او نبود. كار او مليله دوزي بود روي يك پارچة كوچك.
در آثار بهرام صادقي حادثه اصلأ مهم نيست. كشمكشها پوچ و بي معني است. درگيريها تقريبأ به جايي نميرسد. آنچه مهم است فضا است. قالي بافي بود كه زمينه برايش اهميت داشت. با انتخاب رنگ زمينه، نقش و نگار دلخواه را برمي گزيد. بدين ترتيب او يك بدعت گذار برجسته در قصه نويسي معاصر ايران است.
طنز
صادقي ميگويد: آنچه من در كار خودم ميخواستهام بكنم،گفتنش دليل اين نيست كه موفق شده باشم، اين است كه چه در ساختمان داستان چه در ساختمان طنز، طنزي كه بوجود ميآورم بر مبناي حادثه باشد. بر مبناي ساختمان باشد و بر مبناي حوادث. هر حادثهاي حادثة ديگر را دنبال كند و از ميان اينها وضعيت مورد نظر من زاييده شود.البته درتمام اين حالات يك عنصر ژورناليستي وجود دارد؛حتي در عميقترين و سياهترين طنزهايمن.
هر نويسندهاي كه طنز در كارهايش است حال اين طنز شاد يا سياه يا غمگين و... باشد، اصولأ يك طنز نويس نويسندة منفرد به مفهوم مثلأ برجعاجنشيني يا سورراليست نيست. اصول و بنياد كارش اجتماعي است. طنز اصولأ يك عامل ويك عنصر اجتماعي است. چه اصولأ طنز از اجتماع زاييده ميشود.
از نظر من ممكن است در مواردي يا در ابتداي داستانهايم يا در يك حالتي از داستانها، حالتي و ساختماني از كار چخوف در كارهاي من ديده شود. اما آنچه مورد نظر من بوده( البته نميگويم كه موفق شدهام. اميدوارم موفق شوم) اين بود كه طنزي با توجه به روحية خودم داشته باشم كه نظرهاي اجتماعي در آن رعايت شده باشد و بر مبناي تجزيه وتحليل رواني به صورت كاوش در زواياي تاريك و ناشناخته و مجهول زندگي وروان باشد.از نظر تكنيك بعضي از كارهاي من فكر ميكنم كه شباهت به كارهاي پيراندلو داشته باشد تا چخوف. چه پيراندلو پيش از آن كه طنزش توصيفي باشد يا بياني مبشر ساختماني است. بيشتر اكسيون(كنش) و سيتواسيون(موقعيت) كميك ايجاد ميكند كه ما در چخوف خيلي كم ميبينيم.
و آخر
ساعدي ميگويد:«افت كاراو زماني بود كه خود از كارخود تقليد ميكرد. مثل چند داستان كه در اواخر عمردر كتاب هفته منتشر كرد. قصههايي كه اگر نام بهرام صادقي هم بالاي آنها نبود خواننده نويسنده را ميشناخت بي آن كه آن قدرت و صلابت قصههاي دوران درخشان كارهايش را داشته باشد. قصههايي رنگ پريده كه نويسنده عجولانه سروتهشان را به هم آورده بود.
در زندگي خصوصي خود نيز چنين بود. مدام در اوج و حضيض ولي هميشه مطبوع. آدمي قد بلند با سيماي خشك وصورت استخواني،مدام در حركت . گاه پيدا و بيشتر اوقات ناپيدا. خجول و كمحرف در برابرغريبهها ولي سرزباندار و حراف در موقعي كه صحبتي از داستاننويسي و خيالبافي پيش ميآمد آن هم در مقابل يا همنشيني دوستاني كه بسيار اندك بودند.كم حوصله بود. با اين كه مدام درس ومشق را رها ميكرد، دانشكدة طب را به پايان رساند.
ظهورش در قهوهخانههاي غريبه تعجب كسي را برنميانگيخت. رفت و آمدهاي بيدليل وبادليل او به زادگاهش، دربهدري از اين خانه به آن خانه، تن در ندادن به زندگي شكل گرفته و مثلأ مرتب، نيشخند مدام او به آنچه در اطراف مي گذشت بهرام صادقي را شبيه آدمهاي قصههايش كرده بود: روح سرگردان خانههاي خلوت. روح سرگردان خيابانهاي تاريك!
خوابيدن در كوچهپسكوچهها، لمس كردن و مدام لمس كردن دنياي اطراف در دمدمههاي غروب و هواي گرگ وميش. روي سكوها نشستن و كتاب خواندن. سكوت او و چاپ نكردن كار تازه اين شبهه را در ديگران برانگيخته بود كه بهرام صادقي نوشتن را بوسيده و يكباره كنار گذاشته است. در حالي كه چنين نبود. بهرام صادقي به تأمل نشسته بود. مدام از ولگردي استثنايي خويش دانه برميچيد؛ از ولگردي يك روح آزرده.
نظرات نويسندگان در مورد بهرام صادقي:
آذر نفيسي:
آنچه صادقي را از نويسندگان مضمون ساز جدا ميكند،يكي عنايت او به ساختار وشكل داستان است؛براي صادقي تكنيك داستاني مهمتر از مضمون مورد نظر نويسنده است.وديگر آنكه نگاه صادقي به زندگي در اساس نگاهي است موشكافانه وداستاني.او زندگي را از دريچه ي نگاه خاص داستان نويس تفسير ميكند يا از طريق ابزار خاص نويسندگان مفهوم ميسازد،اگر وسيله ي كشف زندگي وبيان مفاهيم آن براي يك متفكر مثلا منطق است،وسيله ي صادقي براي ذرك وبيان زندگي،داستان است.
غلامحسين ساعدي:
حضور بهرام صادقي در دو دهه ادبيات معاصر ايران،بي شك يك امر استثنايي بود،شكست الگوهاي قالبي،نمايش زندگي آميخته به فلاكت از پشت منشورهاي تازه،زندگي بي حادثه ويكنواخت ولي انباشته ازماجراهاي عبث:اعتراض مستتر با نيشخند تلخ وگزنده.
خسرو گلسرخي:
در ميان نويسندگاني كه بعد از سال سي نوشتن آغاز كردند،مشخص ترين چهره بهرام صادقي است كه از او ميتوان به عنوان يك نويسنده كه كارش متعلق به كنشهاي اجتماعي،تاريخ وخاك اوست،ياد كرد.زيرا نوشته هاي بهرام صادقي كارنامه ي دو دهه از تاريخ زندگي اجتماعي ماست وبدون هيچ كاستي در جريان اين زندگي ما شاهد رنگ به رنگ شدن آدمها،جابه جايي ارزشها ونيز متروك ماندن جوهر خروش وجوشش هستيم.
بهرام صادقی زنده است
این متن خطابه ای است که در پاییز 64 در مجلس ترحیم بهرام صادقی در مسجد ولیعصر، خیابان حشمت الدوله ی سابق، خوانده شد.
هوشنگ گلشیری
یادی از بهرام صادقی
و هوالحی
با کمال شعف به اطلاع دوستان و آشنایان
می رساند که بهرام صادقی زنده است.
بله، زنده و حی و حاضر، همانطور که بود: بلند و باریک و با چشمهای مهربان؛ اما زهرخندی بر لب. اصلاً شوخی کرده است، با همه ی ما. مگر از پس 1346 حتی از همان 40، سال چاپ ملکوت، همین کارها را نمی کرد، با تو، یا با هرکس؟ -پیغام می گذاشت که: «حتماً حتماً ببینمت، کار واجبی است.»
روز و ساعت و حتی جای دقیق وعده را هم متذکر شده بود: «همان میز که سه کنج طرف راست فیروز است.»
بعد هم نمی آمد، یک هفته ای هیچ جا نمی آمد، گاهی حتی ماهی هیچ کس نمی دیدش، به هرجا هم که سر می زدیم، بی فایده بود. بالاخره روزی در جایی پیدایش می شد. می خندید. گاهی حتی سر چهارراهی و به ناگهان درنگی می کرد، چیزی یادش آمده بود، می گفت: «دو دقیقه همین جا باش، بر می گردم.»
از خم کوچه که رد می شد، باز برمی گشت: «جایی نروی، ها!»
نمی آمد، می دانستیم که نمی آید، اما می ایستادیم، آنقدر که به قول خودش در«سراسر حادثه»:
در اوایل جوان کریمی بود که به وعده اش وفا می کرد. ساعتها در انتظار دوستان معدودش در نقاط مختلف شهر می ایستاد و پا به پا می کرد و از آنجا که دوستانش دیر می آمدند، به بیماری واریس دچار شد.
سنگر و قمقمه های خالی، ص 139
همیشه هم وقتی بالاخره می دیدیش، کاری تازه نوشته بود. راه می رفت و یک بند می گفت: «وقتی آقای کامبوزیا را خاک کردند، خاک گور انداختش بالا.»
می بافت: «جسد می افتد روی خاک، و کفن، تکه به تکه، باز می شود، مثل زرورقهایی که از دور و بر یک شوکولات باز می کنند، لخت و عور. خوب، می برند و در رودخانه می اندازندش. موجهای آب انداختندش بیرون.»
همه چیز را با ذکر جزئیات می گفت و با وقفه هایی در کلام و با حرکات دست و سکنات چشم و گونه و ابرو مؤکد می کرد، مبادا کاما یا نقطه ی نوشته ای که می خواند، از قلم بیفتد: «رفتند اسب آوردند و آن بدن سرد و لخت را انداختند پشت اسب و بردند یک جایی و وقتی آتش درست و حسابی گر کشید: مرده را انداختند وسط آتش.»
آتش هم نپذیرفته بود، می گفت: «تفش کرد بیرون!»
بعد هم قرار می گذاشت همین فردا، ساعت هشت ربع کم، صبح، نسخه اش را بگذارد پیش کسی. بار دیگر اگر می دیدیش، یادش نبود که چیزی به شکل مکتوب خوانده است، از بس کار می کرد: «یک کار تازه دارم که...»
از کتابهایی هم که خوانده بود، می گفت. اگر هوس روشنفکرانه کسی را به پلیسی خوانی کشانده بود، می شنید که او هم علاقه مند است. از خیلی پیش هم می خواند. این را از آثارش می شد فهمید. بعد می گفت که اخیراً کتابی خوانده است، از کی. اسمی را می برد. نشنیده بودیم. ترجمه نشده بود. می گفت: «چطور، نمی شناسیش؟ معرکه است.»
بعد داستان را، نه خلاصه را که همه ی کتاب را سطر به سطر و با شرح و بسط همه ی جزئیات می گفت: کتاب نبود، و چنین نویسنده ای وجود نداشت.
در بحثهای دیگر هم همین طور بود، طرفی را می گرفت، آن هم در زمانه ای که:
یک روز «اشی» و «مشی» و «میرزا سلیمان»، دور هم نشسته بودند. اشی چشمهای قی آلودش را پاک می کرد و مشی دست تو بینی اش می برد و میرزاسلیمان گوشش را می خاراند.
«داستان برای کودکان»، همان، ص 41
خوب پس از اعمالی چنین مهم دیگر چه فرق می کرد، کدام بگویند: «خب، حالا چه کار کنیم؟» یا حتی هر سه بپرسند؟ چنان هم استدلال می کرد که آدم واقعاً مرعوب میشد. نمی شد جدی نگرفت، دست و بال می زدی، گرچه می دانستی بال بال زدنت فقط برای او مهم است.
کی بود، کجایی بود این آدمی که می توانست حتی در شفاهیات و در حضورچند لحظه ایش چنان چهره ای از زندگی آن روز و هر روزی چون آن روزگار ترسیم کند که وقتی مخاطب به خانه می رسید بایست کاری می کرد، انصراف خاطری می جست، تا مبادا به دیدن طنابی یا دری نیمه باز به مهتابی مشرف به خیابان، کاری دست خودش بدهد؟ اگر هم خسته بود، می گفت: «امشب حالش را ندارم، اگرنه کاری می کردم تا خودکشی کنی.»
تازه مگر او در آن ده، یا گیرم یازه سالی که نوشته بود(از 1335 تا 1346) بهترین چهره پرداز همان سالها و حتی سالهای پس از آن نبود:
من همه چیز و همه کس را شناخته ام و حنای هیچکس برایم رنگی ندارد. چه چیز بار دیگر مرا به آن دنیاهای انسانیت و بشریت و بزرگی و علو پیوند خواهد داد؟ ... سرشت من و حقیقت زندگی و سرنوشت من در این نیست که این راه معین را دنبال کنم، چه سقوط باشد و چه صعود، بلکه آنست که دائم معلق بزنم، در برزخ باشم، نوسان کنم، خودم را به این طرف و آن طرف بکشانم و همین روزگاری می تواند مرا از سقوط و فساد نجات بدهد.
«قریب الوقوع»، همان، ص 202
نمی گویم همه ی راهها مسدود است، نه، اینها بی معنی است، همه چیز وجود دارد و از این پس هم وجود خواهد داشت، حتی همه چیز درست خواهد شد، به این نکته ایمان دارم ولی... ولی با من فقط گذشته ی من باقی مانده است و امروز؟ می ترسم که به دام امروز بیفتم. وای بر من اگر به دام امروز بیفتم! روزی که فقر و بیچارگی، خود را شاعرانه پنهان می کند تا به قول تو اشرافیت، در همان جلوه گاه های پر زیوری که پیش از این هم بوده است خودش را تبرئه کند، خودش را محق قلمداد کند، روزی که عوام فریبی تا حد دانش اجتماعی پیش رفته است، روزی که مفاهیم عوض شده است، روزی که به برادرت و به دوست چندین ساله ات و به زنت اطمینان نداری، بگو هوا بارانی است، رعد خشمش را بر سرت فرو می ریزد. بگو آفتاب سوزان و درخشانی است، نیزه های نور بدنت را خواهد گداخت. معامله کن، پس انداز کن، زمین بخر، دروغ بگو، کرنش کن...
«قریب الوقوع»، همان، صص 202 و 203
و حال دیگر همان گونه می زیست که نوشته بود، و ما باید ویرانی شکست پس از 32، اصلاً عواقب هر شکست، یا حداقل جلوه ی عام همه ی شکستهای اجتماعی را در آثار او بجوییم، در روزگاری که:
دیشب طبق گزارش خبرنگار مخصوص اطفال، کودک یک ساله ای ملقب به اشکبوس، همانطور که در بغل مادرش بوده است ناگهان خودرا به میان حوض آب پرتاب و در دم به هلاکت می رسد...
سنگر و قمقمه های خالی، همان، ص 78
و او اینهمه را نه تنها در حیطه ی کلام، که در حرکات و سکنات نشان می داد؛ در حرکت چشمهاش، در انگشتهای کشیده و عصبی و حتی در رنگ لبها، چرا که مخاطبان او-از استثناها که بگذریم- همه آن بودند که او دیده بود:
شما قرار بود تکلیف مرا معلوم کنید. من چرا این طور هستم؟ اصلاً حوصله ام سر رفته است. دلم از همه چیز به هم می خورد. این قدر از این بهروز بدم می آید، پسره ی احمق، با آن مثنوی خواندنش. یک وقتی بود که همه ی ما کمونیست بودیم، خیلی چیزها را قبول داشتیم، خیلی چیزها را هم قبول نداشتیم. اما باور کنید، کار می کردیم، من به تنهایی، خودم، از دل و جان. حالا من نمی دانم چه کار کنم. ماتریالیست خداپرست شده ام! مثنوی... یک دنیا، مولوی... یک آدم گنده، یک غول،. اما به ما چه؟ به این بهروز احمق چه که همه چیز را باور می کند. یک ذره اعتقاد... به اندازه ی یک بال مگس... به هر کس و هر چیز، دلم برای یک ذره اعتقاد پر می زند، اعتقاد به هر چه می خواهد باشد...
«سراسر حادثه»، همان، صص 158 و 159
خوب، با این تفاصیل که گفتیم و ناگفته ها می ماند تا خود او بیاید و بگوید، چرا فکر نمی کنیم که بازی است؟ کسی را فرستاده تا با چشمی گریان خبری بدهد. خوب، خبری است مهم، و در عالم ادب دهان به دهان می رود. بعد هم، خود او یا کسی دیگر پای تلفن نشسته است: «بله، بله، حتماً، دو روز پیش سکته کردند...»
کلک زده است آن هم به ما که «با کمال تأسف» را بارها خوانده ایم، همان که کسی در مراسم ترحیم خودش شرکت می کند، آقای مستقیم که:
خود نمی دانست چرا و از چه وقت به این سرگرمی... علاقه پیدا کرده است. آنچه به خاطر می آورد این بود که سالها پیش، در سنین خیال انگیزی که از دبستان پا به دبیرستان می گذاشت، سخت به این فکر افتاده بود که تاریخمرگ مردان بزرگ را در دفترهایی، که البته به سلیقه ی خود تنظیم خواهد کرد، یادداشت کند و این ار را کرده بود، پس از آن نوبت دانشمندان و شاعران و بزرگان معاصر رسیده بود... یک روز آقای مستقیم این طور استدلال کرده بود: مردم عادی! مردم عادی که مثل گوسفند به دنیا می آیند و مثل گوسفند می میرند، میلیون میلیون، هر روز زیر ماشینها و آوارها می روند، گلوله می خورند، مرض می گیرند، انگار فقط پا به این دنیا گذاشته اند که بمیرند، اما لا اقل آنها همه چیزشان طبیعی تر از این لولوهای سر خرمنی است که ما به آنها بزرگان می گوییم.
همان، ص 81
یا خوانده بودیم که حتی می شود در خودکشی هم کلک زد:
وقتی به اتاق دوستم می رسم با جالب ترین صحنه های زندگی باشکوه و معصومانه ی او مواجه می شوم: از سقف، طناب کلفتی آویخته و بر گردن خود گره زده است، هیکلش آویزان است...
من به اضطراب عجیبی دچار شده ام، زیرا فرصت بیش از یکی دو دقیقه نیست. از اتاق بیرون می آیم تا افکار احمقانه ام را تنظیم کنم ناگهان صدای رفیقم بلند می شود:
- به من کمک کتید که گره طناب را باز کنم... خیلی مضحک بود.
«قریب الوقوع»، همان، صص 204 و 205
خانمها و آقایان، اگر قبول داریم که بهرام صادقی همان گونه می نوشت یا می گفت که می زیست، پس چرا قبول نکنیم که زنده است و این بازی ترحیم وتسلیت را...؟ بله دیگر هست، حتی اگر نوشته باشد:
مرا کشتند... آخ کشتند این ماشینها، این بلبل، این صاحبخانه ها که این قدر مهربانند و خود من که همه را گول می زنم و این بهروز... حالاشما جمع شده اید که من گریه نکنم؟ مادر، اگر مادرم زنده بود، وای... آنوقتها که بچه بودم، سرم را روی دامنش می گذاشت، موهایم را به هم می زد، ماچم می کرد، دستش چه گرم بود، دستش چه مهربان بود... حالا اگر مادرم زنده بود سرم را توی دامانش می گذاشت و برایم لالایی می گفت. لالایی می گفت، بعد ماچم می کرد، دست به سرم می کشید، آنوقت من می گفتم: «مادر، پیر شده ام! پیرشده ام و خوابم می آید...» وقتی دستش را به بدنم می گذاشت و پر خون می شد، داد می زد. می شنوم، آه می شنوم، داد می زند: «کشتند، پسرم را شما کشتید، شما همه تان! خدا از سر هیچ کدام تان نگذرد!»
«سراسر حادثه»، همان، ص 161
من که مطمئنم، همه مطمئنیم. تلفن کردیم به هرجا که سراغ داشتیم. اصلاً چند سالی بود که به ندرت پیدایش می شد. سراغی از کسی نمی گرفت. حتی وعده هم نمی گذاشت تا خلف وعده ای بکند. کار داشت. می گفت: «دارم کار می کنم، این بار دیگر جدی است.»
خوب، مگر نمی شود این یک بار دیگر جدی دست به کار شده باشد؟ مگر نمی شود از پس چند سالی ممارست قلب را برای چند ثانیه از کوبش باز داشت. به خصوص که آدم پزشک هم باشد؟ تا بهشت زهرا هم که برده باشندش از توی ماشین و در یک توقف کوتاه گریخته، یا حتی از خاک گریخته است.
بهرام صادقی باز هم خلف وعده کرده است، نه با ما، که با مرگ؛ سرش را بیخ طاق کوبیده. می آید، همین حالا و از آن در، می ایستد، سیگاری لای دو انگشت دراز و باریک، با آن چشمهای مهربان و زهرخندی بر لب. آنجاست، بلند و باریک. نگاهمان می کند که: «دیدید که باز...»
نگاه کنید: آمده است، زنده است. بهرام صادقی همیشه زنده است.
پاییز 1364
نوشته شده در سه شنبه 1387/09/05 توسط امیر
| لينك ثابت |